| بي اسم خوشترم... |
![]() |
![]() |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مطرب ، از گفته حافظ غزلی نغز بخوان تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد سلام امروز همینطوری گفتم شعر "قایقی خواهم ساخت " سهراب رو بذارم .همینطور که داشتم سرچ می کردم تا پیداش کنم این شعر پایین رو پیدا کردم ، سبک شعرش مثل شعر های سهراب هست نمی دونم مال خودشم هست یا نه و لی بخونید قشنگه باد ها در گذرند ******************************************** قایقی خواهم ساخت، من پذیرفتم شکست خویش را پند های عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آسا دیوانه است می روم از رفتنم تو شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر ازمن میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تندی برخورد های سرد را این شعر رو می ذارم درست که کوتاهه ولی احساس کردم حیفه..
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا ، قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
گفت ، هي مستي چي خوردستي ؟ بگو...گفت ازين خوردم که هست اندر سبو گفت :آخر در سبو واگو که چيست؟...گفت:ازآنکه خورده ام گفت آن خفيست گفت:انچه خورده اي آن چيست آن؟.....گفت:آنکه در سبو مخفيست آن دور مي شد اين سوال اين جواب ......ماند چو خر محتسب اندر خلاب گفت او را محتسب: هين آه کن.....مست هوهو کرد هنگام سخن گفت :گفتم آه کن هو مي کني ؟......من شادي و تو از غم منحني آه ازدرد و غم و بيدادي است .....هو هوي ميخوران از شادي است محتسب گفت :اين ندانم خيز خيز ....معرفت متراش و بگذار اين ستيز گفت :رو تو از کجا من از کجا ؟..........گفت :مستي خيز تا زندان بيا گفت مست :اي محتسب بگذار و رو......از برهنه کي توان بردن گرو؟ گر مرا خود قوت رفتن بدي ..........خانه خود رفتمي وين کي شدي آه خدا گوش اينك سخني ..................سخن بي دل بي خويشتني زير اين گنبد ميناي خراب ....................منع ما كرده اي از باده ناب ؟ آخر اين منع مي ناب ز چيست ؟..........اين همه ظلم به احباب ز چيست ؟ گرچه ماگوش به فرمان باشيم ..............آه خدا، نزد تو مهمان باشيم كس نگويد سر خوان با مهمان .............كه بخور كشك و مخور بادمجان يا مخور ماست ضرر دارد ماست ............از براي تو خطر دارد ماست در جهان تو اگر باده نبود ....................جاي ما مردم آزاده نبود گر نه، مي بود فراهم ما را ...................خفه مي كرد يقين غم ما را گر دف و چنگ و مي تار نبود ..............گر زن و باده مدد كار نبود همه از غصه ورم مي كرديم .............زحمت از بزم تو كم مي كرديم بفرست آيه اي در مدح شراب كه ثواب است ، ثواب است، ثواب ادامه پست......... (هر شب)
... در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول نام کسی ورد زبانم شده است ای بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست ؟ اگر این حادثه ی هر شبه تصویر یکی است پس چرا رنگ تو آینه اینقدر یکی است حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی است ، بدان کار بکوش آری آن سایه ، که شبی آفت جانم شده است آن الفبا که همه ورد زبانم شده است اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشگر این خیل تماشا شده است نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر با خاك اندامم چه خواهد كرد ولي آن قدر مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته سازد بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است كه هر شب به تو مي انديشم به تو آري ، به تو ، يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي به همان باغ بلور به همان سايه، همان وهم ، همان تصويري كه سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري به همان زُل زدن از دور به هم يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم به نفس هاي تو در سايه سنگين سكوت به سخن هاي تو با لهجه شيرين سكوت سخني چند شب است آفت جانم شده است اول نام كسي ، ورد زبانم شده است در من انگار كسي در پي انكار من است يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگي اش مي شود يك شبه پي برد به دلدادگي اش آه آن خواب گران سنگ سبكبار شده بر سر روي من افتاده و آوار شده و............ (ادامه دارد) فقط یک گام دیگر مانده تا پای بلند دار کمی آهسته تر شاید ، نه ، محمکتر قدم بردار به شدت خسته ام از خود ، به سختی خسته ام از تو بیا ای جان بی ارزش بیا دست از سرم بردار نه با جن نسبتی دارم ، نه از اقوام انسانم مرا ازمن بگیر و دست موجودی دگر بسپار خودت بنشین قضاوت کن ، اگر تو جای من بودی چه می گفتی به این مردم ، چه می کردی به این دیوار
خدایا اگرچه کفر است این ، ولی یک شب از این شب ها فقط یک لحظه ، یک لحظه ، خودت را جای من بگذار |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
![]() |
