تبليغاتX
بي اسم خوشترم...
وندائی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است..دل قوی دار که سحر نزدیک است...
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


بي اسم خوشترم...




نه پانی جون خدا رو شکر هنوز این اتفاق نیوفتاده ، راستش من از بي وفايي متنفرم ، متنفرم و درست تر بگم از بي وفايي دخترا مي ترسم ...........

محض همين سعي كردم تا حالا دلمو دست كسي ندم ، تا شايد اونم با بي لياقتي بهش پشت كنه ..آره مي ترسم و واقعا ترس هم داره

اگه خدا كمكم كنه اين چند تا وابستگي هاي كوچولويه اطرافمو هم سعي مي كنم ، كمش كنم .

تا اونجا كه .............................................................

...........................................................................

..........................................................................

تو يه اين سه خط ،  ۱  ساعت حرف زدماااا

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 22  توسط بی اسم خوشترم   | 


دلم می خواست بازم بنویسم ، پس بدون اينكه فك كنم كه قبلا گفتم ديگه نمي نويسم ، مي نويسم ::

خدا رو شكر ،مدتيه كه دوباره به قولا، دنيا "  به کام دل ما خواسته گشتن " ، نمي دونم چي شده ولي يه مدتيه ،‌خود به خود دارم خوب ميارم ،‌ تويه كارم ، دارم مي تركونم، يعني اگه يكم زرنگ باشم مي تونم حتي تا ۲ تومن هم ،  تا ۷-۸ روز ديگه دربيارم(يعني ازشون بگيرم) ، خوب تا حالا درامد ۲ ميليوني نداشتم ، برام خيلي لذت بخشه ،اما نميدونم چرا بازم اغنا نميشم ،‌نه ...نه ..نه اينكه حريص هستم و بيشتر از اين  ميخوام ، منظورم اينه كه اينا اون چيزايي نيست كه من مي خوام ، ......................

خدا رو شكر ....

خدا رو شكر......

يه چيزي :

به نظرتون با بي وفا بايد چي كار كرد  چي كار ؟ بي وفا...

به نظرمن بي وفا محكوم هست به كم محلي ، تنهايي ، .................................

من خيلي سخت گيرم ، خيلي ....، چون تويه همه كارام  از خودم مايه  ميذارم ....

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 12  توسط بی اسم خوشترم   | 


امشب مي خوام یه شعر دیونه کننده بذارم ، يعني يه چيز آس ، يه چيز تك ،....

اين چند تا بيت رو اول برا دل خودم مي ذارم

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت
عمر ، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو ، رو به سلامت
((عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی ))

اينم بقيه شعر در حالي كه تيكه قشنگش رو انتخاب كردم (البته كه تمام شعر قشنگه ، اگه بقيش رو هم خواستين بگين تا همشو بذارم)

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
((گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ))

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
(( شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی ))

سعدی این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
((کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی ))

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
((پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی ))

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد
((سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز زهایی ))

+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 22  توسط بی اسم خوشترم   | 


   
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

***

بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم

بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم

بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم

***

بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست

بنشين و جاودانه به آزار من مكوش

يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست

***

بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي

شايد نماند فرصت ديدار ديگري

آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست

غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟

***

بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين

امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...

***

اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور

مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!

مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد

مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه

***

درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ

خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز

ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -

با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز

*****

استاد فريدون مشيري
+ نوشته شده در  86/07/25ساعت 14  توسط بی اسم خوشترم   | 


اين شعر رو كاملش رو يه بار گذاشتم ولي اين بار اين تيكه اي كه ...... هست رو براتون گذاشتم

مي گم الان به خودم گفتم بابا اين چه وضع نوشتن با اين سه نقطه  و اينا

خلاصه به بزرگي خودتون ببخشيد

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست



والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

+ نوشته شده در  86/07/23ساعت 13  توسط بی اسم خوشترم   | 


سلام

وقتي كه اين وبلاگ رو زدم قصدم اين بود كه دست نوشته هاي خودمم رو هم بذارم ، اما نمي دونم چي شد كه دستم شل شد.اما حالا ، امروز مي خوام يكي از نوشته هاي تويه اون دفتر خوشكلم رو بذارم .دوستاي خوبم بخونيد و نظرتون رو بگيد ، البته من فكر مي كنم هر نوشته خوندنش يه زماني داره و يه حال و هوايي كه اگه اون موقع خونده نشه .....حالا دیگه ...

ممنون از محبتتون

////////////////////////////////////////////

اينجا اتاق من.....

اينجا اتاق من آسمان آبي است .

 اينجا اتاق من ديوار ها كوتاهند.

اينجا اتاق من چشم ها نمناكند.

اينجا اتاق من دل ها صافند .

 اينجا اتاق من قلب ها فقط براي يك نفر مي تپند.

 اينجا اتاق من فقط يك خدا دارد .

 اينجا اتاق من .....

 اينجا اتاق من  قلب من است .قلب من براي خوب بودن حدي قائل نيست ، ارث بردم از پيشينيانم ، طراوت را ، آموختم كه عشق يك رسم بيشتر ندارد ..... ماندن تا مردن

اينجا اتاق من هوا را دلم تعيين مي كند

 اينجا اتاق من آنها كه عاشق نيستند مجرمند .

 اينجا اتاق من مجرم ها را حد مي زنند .

اينجا اتاق من حد مجرمان عاشق كردن آنهاست ، اسير كردن دلهايي برا ابد .

اينجا اتاق من  وقتي از معشوق سخن گفته مي شود از ديوار هايش نداي هم دردي به گوش مي رسد

اينجا اتاق من هنوز معشوقي نيامده است

 اينجا اتاق من معشوق ، هنوز نرفته است .

 اينجا اتاق من براي نوشتن جايي نيست

 اينجا اتاق من حرف ها را با  فرياد مي زنند در سكوت.

 اينجا اتاق من خدا براي بندگانش جز دوست نيست.

 اينجا اتاق من دست ها هوس چيدن گل دارند .

 اينجا اتاق من دل ها هوس رفتن دارند .

 اينجا اتاق من براي از تو نوشتن هوا كم است .

 اينجا اتاق من پر است از غريق هاي درياي چشمان تو .

اينجا اتاق من دست ها به جرم هوس چيدن گل ، به جرم نوشتن ، تا ابد محكوم به نوازش اند

 كجاست شاعري كه مي گفت :هر كجا كه باشي آسمان همين رنگ است.

 

((هميشه منتظرت هستم ....هميشه ....هميشه تا هستم ))

 

+ نوشته شده در  86/07/19ساعت 22  توسط بی اسم خوشترم   | 


 

هوا ، نفس ، زمين ، تويي

آب ، ماهی ، خشکی ، منم

تو را با همه وجود حس کردم

ديوانه شدم

و

عشق را در ديدار روی معشوقه طلب می کردم

ولی

تو را نديده

،

آتش عشقم روشن شد

ومن

در معبد احساس پاکت بندگی کردم

،

زلال شدم ، خالص و منزه

وتو

قلب مرا ربودی

،

در آن حلول کردی

،

شدی روح من

و

من

شدم

تو

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 10  توسط بی اسم خوشترم   | 


می گن :

 

برای فراموش کردن یه عشق بزرگ باید رفت دنبال یه عشق بزرگتر

+ نوشته شده در  86/07/14ساعت 15  توسط بی اسم خوشترم   | 


چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم

 

                                             اي طرفه نگارم

از دوري صياد دگر تاب ندارم  

    

                                            رفتست قرارم

چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم

 

تا دام در آغوش نگيرم

 

                                            نگرانم

از ناوك مژگان چو دو صد تير پراني

 

                                           بر دل بنشاني

چون پرتو خورشيد اگر رو بكشاني

 

                                           واي از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم

 

از ديده ره كوي تو با عشق بشويم

 

                                           با حال نزارم

برخيز كه داد از من بيچاره ستاني

 

بنشين كه شرشر بر دل تنگم بنشاني

 

تا آن لب شيرين به سخن بازگشايي

 

                                          خوش جلوه نمايي

اي برده امان از دل عشاق كجايي

 

                                          تا سجده گزارم

گر بوي تو را باد به منزل برساند

 

                                          جانم برهاند

ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند

 

                                          جز گرد و غبارم

 

 

دوستان اينم آهنگش از استاد افتخاري مي تونيد از اينجا دانلود كنيد

 

+ نوشته شده در  86/07/11ساعت 14  توسط بی اسم خوشترم   | 


سلام

راستش با تذكر چند تا دوستا قصدم اينه كه ديگه ننويسم و شايد هم اين آخرينش باشه و از اين به بعد فقط شعر مي ذارم ،البته ، خودمم يه جورايي حس مي كردم دارم حرف دلمو تو كوچه داد ميزنم و همه مي شنون ، كه خوب خيلي جالب نبود ..ديگه برا نوشتن درد دلام پناه مي برم به همون دفترچه  خودم..............

بعد از گفتن و شنيدن بضي حرفا تويه اين چند روز ، خيلي نا اميد شده بودم ، البته نه از خودم ، از يكي ديگه ، خيلي نا اميد شدم ...!!! خيلي ناراحت كننده بود .خيلي ....

من صبورم .... صبر مي كنم ، اما

حالا خیلی غمیگینم ،خدا خودش مي دونه ، كه نه به خاطر خودم ، چون من خاطري ندارم ،...فقط حيفم مي ياد .

تا كسي با من حرف نزنه نمي فهمه تويه كله من چه خبره ، همه فك مي كنن يه بچه .... ......

ولي خودم معتقدم فكر هامون هست كه ما رو مي سازه ، نه اونقدر تويه اعتقادم خشك هستم كه بقيه رو اذيت كنم و نه بي تفاوت

ولش ببخشيد كه سرتونم درد آوردم  بايد برم همون  تويه دفترم ادامشو بنويسم ، ديگه اينجا برا نوشتنم جا نيست ،...

فقط جمله آخر البته بازم به قول پاني عزيز ::

"یا راهی می یابم یا راهی می سازم."
+ نوشته شده در  86/07/09ساعت 14  توسط بی اسم خوشترم   | 


جدا شعرش خيلي قشنگه از دس ندينش

همه میپرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟-
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟-
چیست در بازیِ آن ابر سپید
,روی این آبی آرام بلند
که ترا می برداین گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟-
چیست درکوشش بی حاصل موج؟-
چیست درخنده ی جام؟-
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
!من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نَفَس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی
,در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
!همه را می شنوم,می بینم
!من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
!تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را
,تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
!جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
!من فدای تو,به جای همه گل ها تو بخند
.اینک این من که به پای تو درافتادم باز
,ریسمانی کن از آن موی دراز
!تو بگیر
!تو ببند
!تو بخواه
!پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
!تو بمان با من,تنها تو بمان
!در دل ساغر هستی تو بجوش
,من,همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست
!آخرین جرعه ی اام تهی را تو بنوش
(ف.مشیری)
+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 17  توسط بی اسم خوشترم   | 


زیر سقف آسمونِ نقره کوب
شبح شهر سیاهو  میشه دید
ترمه و عقیق و آب و آینه
گوشه ی ابرویِ ماهو میشه دید
بعضیا مثل ستاره ها سپید
رفتنو تکیه به آسمون دادند
بعضیا رو پشت بوم خونشون
موندنو ماهو به هم نشون دادند

باز باید یه دوره دیگه بگذریم
از همین یک دو سه روز عمرمون
میمونیم یا نمیمونیم با خداست
پای سفره های افطار و اذون

کاشکی عطر نفس فرشته ها
این دل عاشق و مبتلا کنه
کاشکی بارونی بیاد از آسمون
قلبای شکسته رو طلا کنه
کاش زمونه فرصتی به ما بده
فرصت دوباره آشنا شدن
کاش ما رو هم قابل بدونن
برار کشیدن و رها شدن

ای نسیم رحمت خدا
ای هوای باب آشنا
چون خزان دل شکسته ای
ما به حال خود مکن رها

باز باید یه دوره دیگه بگذریم
از همین یک دو سه روز عمرمون
میمونیم یا نمیمونیم با خداست
پای سفره های افطار و اذون

خوش به حال اون ستاره های دور
که غبار جاده رو جا میذارن
سوار اسب سیاه شهر میذارن
تو رکاب ماه نو رپا میذارن
خوش به حال جوونه های نور
که شدن شکوفه های شب عید
اونا که پرنده های دلشون
از رو دستای پرید

+ نوشته شده در  86/07/04ساعت 23  توسط بی اسم خوشترم   | 


من

 

زندگی را دوست دارم

 

ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دين را دوست دارم

 

ولی از آخوندها می ترسم

 

قانون را دوست دارم

 

ولی از پاسبان ها می ترسم

 

عشق را دوست دارم

 

ولی از زن ها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم

 

ولی از آینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم

 

ولی از زبانم می ترسم

 

من می ترسم

 

//////////////

 

اين چنين می گذرد روز و روزگار من

 

من روز را دوست دارم

 

ولی از روزگار می ترسم

 

 

برای اعتراف به کليسا می روم

 

رو در رو بر علف های کليسا می ايستم

 

و همه گناهان خود را يکجا اعتراف می کنم

 

بخشيده خواهم شد به یقین

 

علف ها بی واسطه با خدا سخن می گويند.

 

 

و حرف آخر:

 

                  اين جهانی که پر از مضحکه و تکراره

 

                                                      تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

+ نوشته شده در  86/07/04ساعت 11  توسط بی اسم خوشترم   | 


سلام به همه دوستاي گلم

امروز و تويه اين پست ، فقط مي خواستم بگم كه ماه رمضونم ، هم عجب ماهيه ها، ...

با وجود دانشگاه و كلاس هاي از صبح تا ظهر بازم از ته دل ماه رمضون رو دوس دارم

احساس مي كنم به خيلي از محرك هاي دنيايي ديگه ،  خيلي آسون  ، جواب مثبت نمي دم

نه دختر  ، نه پول ، نه ...خيلي از دوستام رو مي بينم كه احساس مي كنم ،كه يه جورايي انگار اصلا عطش دارن

نسبت به دختر ،  نسبت به پول وخيلي از خراب كاري هاي ديگه  ، ولي والا نمي دونم چه مرگيم شده  ،اصلا شوت  شوت شدم

يه جورايي خيلي خوبه ولي....يه  آدم هايي هم هستن كه دوسشون دارم ولي با اين احساسات ضعيفم ، دارم باهاشون گند ميزنم

نميدونم........

خدايا دوس دارم خنديدنو ، دوس دارم شاد بودن و تفرح كردن و....

خدايا كمكم كن

راه درست نزديكه ولي ما ....نمي بينيمش

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت 17  توسط بی اسم خوشترم   |