تبليغاتX
بي اسم خوشترم...
وندائی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است..دل قوی دار که سحر نزدیک است...
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


بي اسم خوشترم...




هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
((گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی ))

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
(( شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی ))

سعدی این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
((کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی ))

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
((پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی ))

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد
((سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز زهایی ))
+ نوشته شده در  86/05/30ساعت 9  توسط بی اسم خوشترم   | 


چند روز پیش یه تاپیک زدم که خدا رو شکر اوضاع خوبه ...یادتونه؟ کی بود؟ اهاا  ۱۴/۵  یعنی فقط ۱۲ روز پیش ..

نوشتم که چه عجب دنیا  هم یه نگاهی به ما کرد ..اما امروز می گم که الان دقیقا همه اون سه تا مورد که براش خوشحال بودم رو هواست.... عجیبه که می خندم نه ؟ اما خوشحال نیستم ولی آره زندگی همینه دیگه ....(اینم گریه)

خیلی ناراحتم ...خیلی ....ولی چی کار میشه کرد دیگه ....

فقط نوشتم شاید یکم خالی بشم ....

شاید.....

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 11  توسط بی اسم خوشترم   | 


در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌های مان.

هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است.

در مردگان خویش
نظر می‌بندیم
با طرح خنده‌ای،
و نوبت خود را انتظار می‌کشیم
بی هیچ
خنده ای!

احمد شاملو
ابراهیم در آتش

+ نوشته شده در  86/05/23ساعت 23  توسط بی اسم خوشترم   | 


 

 عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

                                                      بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

        یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا

                                                        در تنگنای  " از تو پریدن "  گذاشتی

        وقتی که آب و دانه برایم نریختی

                                                            وقتی کلید در قفس من گذاشتی

        امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

                                                            دنبال من بنای دویدن گذاشتی

   من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخته               

                                                           تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!!

         گیرم هنوز تشنه ی حرف تو ام ولی

                                                            گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 23  توسط بی اسم خوشترم   | 


سلام

این شعره یکی از شعر های قشنگ آقای عبد المجید کاکایی هست  نظر یادتون نره

برف می یاد  خدا کنه پرنده طاقت بیاره

                                                باد می یاد خدا کنه بوی رفاقت بیاره

عمریه دیوار همیم ، فاصله حرف آخره

                                                   پناه بال و پرمون  ، سقف آی بی کبوتره

تو گلدون آی خونگی ، داره می پوسه ریشمون

                                                  گنجیشکک اشی مشی نوک میزنه به شیشمون

عمریه پشت میله ها ترانه خونه قفسیم

                                                خیس می شیم گوله میشیم اما به هم نمیرسیم

عکس پرنده می کشیم رو پشتبون نقاشی

                                               شاید بیاد رو بوم ما گنجیشکک اشی مشی

کاشکی بیاد آبی بشه ، تو نقش های کاشی بره

                                              کاشکی بیاد ماهی بشه تو حوض نقاشی بره

زخم ها رو مرحم بذاره ، نقل حکیم باشی باشه

                                            به یاد رنگ آبیه حوض آی نقاشی باشه

+ نوشته شده در  86/05/17ساعت 7  توسط بی اسم خوشترم   | 


مي داني عشق چيست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست.

درد مي داني چيست؟ آنچه از عشق تو در سينه تنگم باقيست

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 21  توسط بی اسم خوشترم   | 


سلام به همه دوستای خوبم

امروز بر خلاف اون چیزی که تا حالا تویه این وبم اجرا کرده بودم می خوام بنویسم .ازخودم از وضع و اوضاعم بنویسم

اینجا هم برا ما شده مثل یه اتاق زیر شیرونی مثل یه خونه درختی که میریم داخلش و شروع می کنیم به دلتنگی کردن من معمولا حالات روحیم رو می شه از شعر هایی که اینجا می ذارم فهمید .حالا منظورم به شعر دیروز بود .

خدا رو شکر یه مدتی هست که روزگار خیلی داره بر وفق مراد می چرخه البته بر عکس یه چند مدت پیش چون به نظر خودم تا ۱۰ -۲۰ روز پیش هم یه مدتی بود دنیا داشت به یه مدت طولانی یعنی ۸-۹ ماهه از ما تاوون می گرفت ولی خوب مثل اینکه یه۱۰ روزیه با ما سر سازگاری پیدا کرده 

 اول که کارم ، همون نرم افزاره (اتوماسیون مدارس) گرفته و یه چند تا مشتری خیلی توپ پیدا کرده و خلاصه وضعمون داره خوب می شه

دوم اینکه یه پیشنهاد خیلی عالی برا یه مسافرت بهم شد یعنی خیلی غیر منتظره بودا ، .... خیلی .....حالا اگر شد و رفتم موقع برگشت براتون شاید عکس و متن هم گذاشتم و

سوم اینکه داره ناخود آگاه یه اتفاق های خوبی می یفته  ، خیلی خوب ، ..خیلی،... ما که جراتش رو نداشتیم و مثل اینکه ..... دوست دارم که درموردش فعلا هیچی نگم خدا کنه اینم بشه از اونم براتون می نویسم....

البته خوب دلتنگی ، غرور و من و تو سرش نمی شه همه رو اذیت می کنه هم ما رو هم اونا رو .......

خیلی دوست دارم که  بنویسم انشاء الله بازم این کارمو تکرار می کنم

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 13  توسط بی اسم خوشترم   | 


این شعر رو از حافظ احتمالا همه شنیدید ولی یه بار دیگه خوندنش ضرر نداره ..

نظر هم یادتون نره ها... 

 

 

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طلب صبرو دل و هوش مدار 

  کآن تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شدو مرغان چمن مست شدند 

 موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنویم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خدا داد آمد

زیر بارند درختان ، که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

 مطرب ، از گفته حافظ غزلی نغز بخوان                                       

    تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد                                            

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 14  توسط بی اسم خوشترم   | 


عشق را خواهی یافت در وجود سردم

پوچی محض زمان

لولو خاطره هایی کم رنگ

معنی فاصله تا اوج نهان

گم شدن در پی هر رویایی

بی هدف هجرت از این کوچه به آن کوچه عشق

خو گرفتن با موج

دم زدن با گل یاس

قطره قطره تا اشک

جرعه جرعه تا مرگ

غربت خاطره ها

تلخی طعم وداع

خونابی از غم

جویباری از درد

همه را خواهی یافت

جز سکوتی پنهان

حاکی از خفقان گل سرخ

همه را خواهی دید... 

هر كه از يار تحمل نكند يار مگويش،

و آنكه در عشق ملامت نكشد مرد نخوانش

بيهوده متاز ، مقصد خاك است

+ نوشته شده در  86/05/11ساعت 11  توسط بی اسم خوشترم   | 


ای ساربان اّهستــه رو , کارام جــــــــانم می رود

واّن دل که با خود داشتــم, با دلستــــانم می رود

من مانده ام مهجــور از او , بیچـــــاره و رنجور از او

گویی که نیشــی دور از او , در استخوانم می رود

محمل بـدار ای سـاربان,تنــــــدی مکـــن با کاروان

کز عشق اّن سرو روان,گویــی روانـــــــم می رود

او می رود دامن کشان,من زهــر تنهــــایی چشان

دیگر مپرس از مـــن نشان,کــز دل نشــانم می رود

در رفتن جان از بـــــدن ,گـــویند هـــر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن ,دیدم که جانم می رود

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 6  توسط بی اسم خوشترم   | 


سلام

امروز همینطوری گفتم شعر "قایقی خواهم ساخت " سهراب رو بذارم .همینطور که داشتم سرچ می کردم تا پیداش کنم این شعر پایین رو پیدا کردم ، سبک شعرش مثل شعر های سهراب هست نمی دونم مال خودشم هست یا نه و لی بخونید قشنگه

باد ها در گذرند
بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد مي خواند
بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها دل مي سپرند
پشت ديوار كسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني كه در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو
براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذرست
بايد اين ساعت انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديوراي و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند
بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند

********************************************

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدا کند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند :
" دور باید شد ، دور،
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلي را ننمود.
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست. "
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.
سهراب سپهری


 


+ نوشته شده در  86/05/07ساعت 9  توسط بی اسم خوشترم   |