تبليغاتX
بي اسم خوشترم...
وندائی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است..دل قوی دار که سحر نزدیک است...
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


بي اسم خوشترم...




 

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

 

 عشق يعني ياد يک روياي نرم

 

عشق يعني يک بيابان خاطره

 

عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

 

عشق يعني گفتني با گوش کر

 

 عشق يعني ديدني با چشم کور

 

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

 

عشق يعني آخر خط بهشت

 

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

 

عشق يعني آبي بي انتها

-----************************----

عشق يعني شب نيايش با خدا
تا طلوع صبح ، دلتنگي ، دعا

عشق يعني آه ديگر پشت آه
سوز دل را پرکشاندن تا به ماه

عشق يعني گريه هاي بي صدا
چشم خيس دختري دور از نگاه

عشق يعني لحظه هاي انتظار
دل به فردا بستن و روز بهار

عشق يعني بارش از ديده و ابر
بهر ديدار دوباره باز صبر

عشق يعني بهترين حس نياز
سوي تنها خالق هستي
نماز

+ نوشته شده در  86/04/27ساعت 14  توسط بی اسم خوشترم   | 


من پذیرفتم شکست خویش را               پند های عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است        این دل درد آسا دیوانه است

می روم از رفتنم تو شاد باش                 از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر ازمن میروی                 آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را                     تندی برخورد های سرد را

+ نوشته شده در  86/04/27ساعت 13  توسط بی اسم خوشترم   | 


این شعر رو می ذارم درست که کوتاهه ولی احساس کردم حیفه..

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو                 یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا ، قدر دگر صبر بکن                    آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند               خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد                  باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 20  توسط بی اسم خوشترم   | 


 

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد

+ نوشته شده در  86/04/15ساعت 11  توسط بی اسم خوشترم   | 


چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  86/04/02ساعت 21  توسط بی اسم خوشترم   |