اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است كه هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو ، يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان سايه، همان وهم ، همان تصويري
كه سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري
به همان زُل زدن از دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به نفس هاي تو در سايه سنگين سكوت
به سخن هاي تو با لهجه شيرين سكوت
سخني چند شب است آفت جانم شده است
اول نام كسي ، ورد زبانم شده است
در من انگار كسي در پي انكار من است
يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگي اش
مي شود يك شبه پي برد به دلدادگي اش
آه آن خواب گران سنگ سبكبار شده
بر سر روي من افتاده و آوار شده
و............
(ادامه دارد)
+
نوشته شده در
86/03/09ساعت 9  توسط بی اسم خوشترم
|